تبليغاتX
دختر کبریت فروش
شعروادبیات
 
سیاه بپوشم...!

کم کم گذشت زمستان ها وبهارها

وداغمان نشست به دل شوره زارها

 

ضحاک من به جنگ کدام عشق رفته ای

که بر نگشتی از سفر دور دارها...

 

من ماه کامل از تو نمی خواستم ولی

ماهی دریغ کردی از این بیقرارها

 

اندوه من همیشه نفس های سردی است

که شیهه می کشند تمام قطارها

 

آه مرا به سمت تو می آورند آه ه ه ه

آهم گرفت دامنت از شام تارها

 

برگشتی از تمام قسم های آخرت

وپشت پا زدی به تمام قرا ها

 

پس خاک می کنم همه ی خاطرات را

تا گم کنم خیال تو را در مزارها

 

قانع شدم سیاه بپوشم برای تو

وقتی نیامدی پس از آن انتظارها...!

 

|+| نوشته شده توسط عالی پور در چهارشنبه هجدهم آذر 1388  |
 
چترت را بردار...

 

من آرزوهایم را در با غچه می کارم

تا با باران های اردیبهشت بزرگ شوند

بزرگتر از سرو های همسایه

بزرگتر از مادر بزرگ

بی زوال...

چشمهایت را آب بده 

تا خشک نشوند خورشیدهای دور دست

من با ستاره های روشن سپیده دم قراری گذاشته ام

آسمان آبی... بود!

چشمهایم را آب بده تا باران بگیرد از ابرهای سیاه آرزوهایم

من آرزوهایم را در چشم های تو می کارم

تا بهار تفکر نمناک باغچه را میهمان کنم

به گلدان های کوچک دستهایم

چترت بردار

آسمان سوراخ شده از فرط آرزوها

وتو افتاده ای توی باغچه با باران های اردیبهشت

بال هم اگر بود نمی رفتم از اینجا که تویی...

بی بال... می بالم به شا نه هایت که از پرواز هم بلندترند!

هیییییییسسسسسسسسس

باران شروع شده پشت پنجره ها

و آرزوهایم در باغچه ی کوچک دیروز بزرگ شده اند

اگر بهار نبود چگونه؟من؟ می بالم به تو؟ با شانه هایی خیس

 .....از فرط آرزوهای زمینی!

بگو چشمهایت کو در این وانفسای خورشید!

سرت را بالا کن تا جهانی روشن شود

من با باران قراری گذاشته ام

وقتی چشم های تو خوابیده اند

وقتی سرت پایین است....

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عالی پور در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  |
 
به چشمهایش...!

 

قشلاق من

دیگر ستاره ها به زمین سر نمیزنند

کمبود چشمهای تو احساس میشود

پروانه ها یکی یکی از شهر میروند

وشهر خالی از نفس یاس میشود

 

کم کم به یاد کوچه بیاور که نیستی

تا باورش شود که زمین خانه غم است

تا این قدر پرنده  برایت  نیاورد

تا اینکه باورش بشود *آسمان*کم است...!

 

قشلاق من کفاف نگاه تو را نداد

چادر نزد قبیله تو در حوالی ام

تقصیر من چه بود،که بعد از چهارفصل

از رد پای کوچ قشنگ تو خالی ام؟

 

بردار دستهای ما هم سو و هم جهت

در راستای خط افق دور می شوند

تا عاقبت در آنطرف قصه های خوب

در نقطه های مشترکی،دور می شوند

|+| نوشته شده توسط عالی پور در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 
ای نیل...

 

دیشب خدا به روی زمین پا گذاشته

معلوم نیست پا به کجاها گذاشته

بیهوده خاک بوی کبوتر نمی دهد...!

یک جفت بال روی زمین جا گذاشته

دریا نبوده ای که بدانی چه میکشم

چشم تو داغ بر دل دریا گذاشته

لالایی ام نوازش امواج دیر و دور

بر شانه های موج سرم را گذاشته

ای نیل ای برادر هم خون و ریشه ام

نام مرا خدای تو موسی گذاشته...!

|+| نوشته شده توسط عالی پور در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 
خدا...؟؟!!!

خدا کتش را آویزان کرده به اسفند

و با ستاره هاش برف شادی میریزد

بر سرم...

بر شانه هام...

چشمانت را که دادی آتش زدم

ولی زمستان هنوز آب نشده...!

هرشب خداباچتری بسته .

وکتش که چهار جیب دارد درتو می ایستد

تا زیر پایش علف سبز شود

او سرد است

 وهر چه اسفند را فوت میکند در چشمهات

وتو...

...

سفید

...

برف

بابا برفی با پای برهنه ورکابی

 می دود در تو و غلت می خورد تا خواب

در کوچه ما چند شب است

دیوانه ای که کتش چهار جیب دارد آفتابی نشده !

زمستان دیر کرده

خدا برف شادی می ریزد...

چشمانت را آتش بزن

تا

 آب

شویم...

|+| نوشته شده توسط عالی پور در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 
دلم از درخت خشکید سرم از بلند افتاد

وسکوت ذره ذره به نبودنم قفس داد

سر راههای رفته که نمی رسد به پایت

وقدم قدم قدم هام که به خانه ات نیافتاد

تو به خواب من حرامی سر بی جنون زیبا

لب بام من لب تو لبم از حصار افتاد

بنویس روی باران به همان نشانی سرخ

به همان درخت تنها ۱۰/۳/غروب خرداد

سر من وشانه تو دو محال ناگزیرند

وقسم به آن خدا که نه دو شانه و نه سر داد...

 

|+| نوشته شده توسط عالی پور در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 بیا
قسم به خستگی سایه های بی دیوار

به تنگ آمده ام ازنبودنت این بار

بگوکه سهم من از چشم های تواین است

هزار پنجره بسته رو به فصل بهار...

به  بوسه بوسه آن روزهای خوش سوگند

لبم به جز به لب تو نمیکند افطار

حرام اگرگلی ازخنده تودزدیدم

خراب اگرسرم ازسینه توشدبیدار

بیا که جای تودر قاب عکسمان خالیست

بیاو سربه تهیگاه شانه ام بگذار

بپیچ و در خودم اعدام کن دلم راتا

دگر هوس نکند عاشقت شود ای یار...

 

 

|+| نوشته شده توسط عالی پور در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 
روح سراسیمه شبهای من

زنده شو برگرد به دنیای من

پاپتی بادیه گرد دلم...

عشق فروش شب سرد دلم

من بلدم زود بمیرم توهم؟

هرجه دلم خواست بگیرم توهم؟

چتر فروش غزل دوردست

خیس شدی عاشق باران بدست

هرجه به دنبال خودم میروم

در ته چشمان تو گم میشوم

ای دل تاریک ترک خورده ام

ماه برای شبت آورده ام                                                                      

آه زمین خورد دل خسته ام           

آبله زد عشق زبان بسته ام

جنگل متروک بهارت گذشت

هفت شب از عمر مزارت گذشت

سایه من عصر که جان میدهد

دست برای تو تکان میدهد...

|+| نوشته شده توسط عالی پور در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 فقط برو
تنهای من بهانه نیاور فقط برو

با تلخی عاشقانه نیاور فقط برو

بااین دو بال خسنه به جایی نمی رسیم

حرفی از آشیانه نیاور فقط برو

چیزی نگو که از غم دوریت کم کند

اقرارکودکانه نیاور فقط برو

منقاراین پرنده پرازبغض های توست

بااین قفس ترانه نیاور فقط برو

این شعرهاسپیدترازچشم های توست

بی وزن شاعرانه نیاورفقط برو

 

|+| نوشته شده توسط عالی پور در یکشنبه هفدهم شهریور 1387  |
 
تصويرتصويرتصويرتصوير
|+| نوشته شده توسط عالی پور در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  |
 
 
بالا