چترت را بردار...
من آرزوهایم را در با غچه می کارم
تا با باران های اردیبهشت بزرگ شوند
بزرگتر از سرو های همسایه
بزرگتر از مادر بزرگ
بی زوال...
چشمهایت را آب بده
تا خشک نشوند خورشیدهای دور دست
من با ستاره های روشن سپیده دم قراری گذاشته ام
آسمان آبی... بود!
چشمهایم را آب بده تا باران بگیرد از ابرهای سیاه آرزوهایم
من آرزوهایم را در چشم های تو می کارم
تا بهار تفکر نمناک باغچه را میهمان کنم
به گلدان های کوچک دستهایم
چترت بردار
آسمان سوراخ شده از فرط آرزوها
وتو افتاده ای توی باغچه با باران های اردیبهشت
بال هم اگر بود نمی رفتم از اینجا که تویی...
بی بال... می بالم به شا نه هایت که از پرواز هم بلندترند!
هیییییییسسسسسسسسس
باران شروع شده پشت پنجره ها
و آرزوهایم در باغچه ی کوچک دیروز بزرگ شده اند
اگر بهار نبود چگونه؟من؟ می بالم به تو؟ با شانه هایی خیس
.....از فرط آرزوهای زمینی!
بگو چشمهایت کو در این وانفسای خورشید!
سرت را بالا کن تا جهانی روشن شود
من با باران قراری گذاشته ام
وقتی چشم های تو خوابیده اند
وقتی سرت پایین است....
|
+| نوشته شده توسط
عالی پور در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
|